تبليغاتX
Silent...
اين وبلاگ چند بار فيلتر شده است {بي دليل}؛ من هنوز بــراي خدا بودن خيلي كوچيكم ...!

 نه
      میخوام
      و
      نه
      میتونم
      .
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 23:0 | لینک  | 

دستشویی هم جای خوبیه واسه گریه!
      وایمیستی جلوی آینه، سیر گریه میکنی، آب میزنی تو صورتت و میخزی تو اتاقت؛
      هیچکس هم آدمی رو که از دستشویی درمیاد برانداز نمیکنه تا بفهمه چشماش سرخه!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 19:35 | لینک  | 

هیچکس یه گل رو باور نداره؛
      همه میگن با یه گل بهار نمیشه!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 17:30 | لینک  | 

ضعف اعصاب شنیدی؟
      دارم!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 5:45 | لینک  | 

کسی با 4روز سردرد نمیمیره؛
      من که نمردم!
      ولی به گـ××ـا میره!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 4:59 | لینک 

کاش میدونستم از کجا میتونم یه‌کم مرگ تهیه کنم!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 2:51 | لینک  | 

لبام که به لبخند باز میشه، چشمام پر از اشک میشه!
      تصویر فوق‌العاده‌ای میسازم!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 1:42 | لینک  | 

گاهی‌وقت‌ها احساس میکنم دارن تو دلم بادکنک باد میکنن،
      بادکنک به آستانه‌ی تحملش رسیده،
      الانه که بترکه...
      اگه بترکه منم باهاش لت‌و‌پار میشم!!!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 1:0 | لینک  | 

 عذاب وجدان!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 0:56 | لینک  | 

     گِل میگیرم دهن اونی که جلوی من بگه زندگی قشنگه!!! 
  زندگی خیلی فریبکارتر و رذل‌‌تر از اونیه که فکر میکردم! اینو امروز با
   تمام وجود حس کردم!
   حالا حس یه پرنده رو دارم که گرفتنش، پرهاش رو چیدن، انداختنش تو قفس؛
    غریبه‌ام!
    حتی با میله‌های قفس،
    حتی با آب و دونه!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 11:37 | لینک  | 

از نظر این جماعت سربلندی تحمیل نکردن مشکلات به دیگران و سر‌به‌زیری
تحمل هر نوع ناراحتی است!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 11:35 | لینک  | 


  و دخترک تنها،
      وقتی دیگه تو کمد جاش نشد
      و حتی زیر تخت،
      تصمیم گرفت از تنهایی در بیاد...
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 23:6 | لینک  | 

رابرته یه توله سگ می‌خواست. فقط همین...
      ...
      که وقتی گربه‌ها دستش‌و لیس می‌زنن، بهش فک کنه و بزنه زیر همه‌ی علاقه‌اش به
      گربه‌ها. طوری که گربه‌ها فک کنن از اول بز آفریده شدن...
      ...
      رابرته هیچ وقت سگه رو نخرید. مطمئن بود این جور بهتره. مخصوصاً از وقتی که
      فهمید گربه‌ها عاشق رابرتی‌ان که دلش یه توله سگ بخواد...
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 0:35 | لینک  | 

میدونی تعطیلات عید واسه چیه اصلا"؟
واسه اینه که جمعیت نسوان بعد از ادای فریضه‌ی "تکاندن خانه" و به فنا دادن دست و پا و کول و کمرشون، تو اون تعطیلات دوران نقاهت رو سپری کنن! همین!
             
            
بدم میاد از عید با همه‌ی پیش لرزه‌ها و پس‌لرزه‌هاش!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 22:56 | لینک  | 

 از بس دردها تکراری‌ان و مشترک،
که آدم رغبت نمیکنه بنویسه حتی!

پ.ن : سعی می کنم بیشتر مطالبی رو قبلاْ توی وبلاگ بود دوباره تایپ کنم ..

پ.ن ۲ :   هستی آن‌گونه که هستی به‌تو نیاز دارد؛ وگرنه کس دیگری را می‌آفرید، نه تو را.

نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 22:1 | لینک  | 

    اصلن از اینکه ازم تقلید بشه خوشم نمیاد!
            
یکی میگفت: "خوشحال میشم وقتی ازم تقلید میکنن؛ چون حتمن ایده‌م انقدر جالب بوده که طرف ازش تقلید کرده دیگه!"
            
در اینکه ایده‌ی من جالب بوده شک نکن اما در اینکه طرف آدم بی‌خودیه هم شک نکن!
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 22:0 | لینک  | 

هنوز پشت درخت نشستم و منتظر تا بیای دستم و بگیری و بلند شیم و بریم.
چرا نمی یای؟
تا 3 می شمارم...
بیا...
1...
2...
3...

شاید هنوز 3 نشده...
می دونم اون ور رودخونه با دوستات نشستی و داری می خندی... هوا که سردتر شه پا می شی می ری... اما فکر نمی کنی که من هنوز دارم می شمارم...
بیا...
اگه نمی یای هم نیا اما زود برو خونه تا سرما نخوری...
سر راه چشاتو ببند...
منم چشامو می بندم... نمی خوام به اسکلت کسایی نگاه کنم که داشتن تا لحظه آخر تا میلیارد می شمردن... معلوم نیست اول شمردنشون تموم شده
یا اول مردن... اما معلومه که تو هیچ وقت نیومدی...
سرمو بالا نگه می دارم...

صدای جیغ قطار می یاد...

دستم رو می ذارم رو گردنم و یاد خودم می افتم...
تشنته؟
چرا صدای جیغ قطار بلند می شه؟
چرا بین حرف هات صدای جیغ قطار در می یاری؟
چرا از بین سکوت هات هزار تا قطار رد می شه؟
چرا سپر همه قطار ها خونیه؟

من چایی دم می کنم...
امشب تو نیستی و من باز تنها می خوابم...
اما قبلش همه گوسفندایه آسمون رو می شمارم... همه گوسفندایی که قبل از مردنشون تا میلیون می شمارن... بعد چون بلد نیستن بیشتر بشمارن از غصه دق می کنن می میرن...

شاید اینا واقعآ خیلی ام گوسفند نبودن... چون کم کم دارم حس می کنم اگه بیای    هم دست از شمردن بر نمی دارم.

نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 15:48 | لینک  | 

مردم توی لباسای نو وقتی ميرن عيد ديدنی حالمو به هم ميزنن..
نوشته شده توسط فرزان...! در ساعت 16:32 | لینک  |